skip to sidebar

Thursday, July 23, 2009

:|

هر گاه توانسته ام به ریشه مسئله لذت نبردن دست یابم آن را ناشی از تصمیمی خود آگاهانه یافته ام

ژان پل ساتر

Tuesday, July 21, 2009

آدما

آدمای زیادی تو زندگیت بودن و هستن
آدمایی که می یان ومی رن
آدمایی که در ذهنت باقی می مونن، با خاطره هایی خوب و بد
بعضی آدما زود فراموش می شن
و بعضی ها هیچ وقت از خاطراتت گریزی ندارن
آدمایی که در کنارتن ولی سهمی از ذهنت ندارن
و آدمایی که دورن ولی همیشه بخشی از رویاهاتن
آدمایی که دیر می یان و آدمایی که زود می رن
آدمایی که صداشون تو گوشاته،هر چند سالهاست که نشنیدیشون
آدمایی که یه روز بهت فکر می کردن
و آدمایی که هنور هم بهت فکر می کنن
آدمایی که هنور هم بهشون فکر می کنی
آدمایی که بخشی از روزهایی خوب زندگیت بودن
و آدمایی که هنوز در روزهای خوب زندگیت به یادشون می افتی
آدمایی که برات مهم بودن و هنوز هستن
آدمایی که دیگه نیستن
و آدمایی که دیگه برات وجود ندارن



چه آدمای زیادی و چه اندازه....
تنهایی بزرگی


Friday, June 26, 2009

شبهای روشن

شب است و آسمان آبی
ماجرا غریب است و تجربه ندیدن شب سیاه غریب تر
که تداعی شب هایی را دارد که پر از خاطره اند و خاطره
و البته دور دور
شب های تابستان در حیات مادر بزرگ و پشه بندهایی با سایزها و رنگهایی متفاوت
و دعوای همیشگی برای تصاحب آنی که دیرتر از همه پذیرای آفتاب داغ و سوزان صبح بود
و پچ پچ های دخترانه تا پاسی از نیمه شب
و صبح های تابستانی که بوی یاس اش مدهوش کننده تر از هر شرابی بود
یاس هایی که مرا عاشق میکرد

شب های تابستانی که اگر چه آبی نبود سیاه بود ولی دل من آبی بود

و من در این میان ،گیج این همه تفاوت تب دار
شبهایی که سیاه نیست ولی در درونم غوغایی مملو از آشوبهای تاریک
یاس هایی معطری که دیگر مرا عاشق نمی کند
کوچه باغ هایی که دیگر گلی در آنجا یافت نمی شود چون دیوارهایش مملو از خون اند و بغض

و من نه دلتنگ مکانها یا زمانها ، دلتنگ خاطرهایی که رفته اند و رفته اند
دلتنگ مردمی که سالهاست لبخند را فراموش کرده اند
دلتنگ مردمی که میمیرند برای آزادی
دلتنگ کوچه هایی که اکنون غرق در خون اند
دلتنگ آسمانی که دیگر آبی نیست
دلتنگ دلهایی که سالهاست تشنه حقیقتند
دلتنگ ایرانم که سالهاست به یاد ندارد
آزادی، آرامش و راستی
دلتنگ و دلواپس تمام عزیرانم
....

و من اینجا دور از هیاهو
اما بی قرار شهرم، که امروزکه غرق در خون و ظلم وبغض و دروغ است

Sunday, May 10, 2009

Burden of anger!

دیشب خواب عجیبی دیدم
یک محفظه بزرگ چوبی پر آب بود که توش پر از لوح های مقوایی بود که مثل یه دفتر بزرگ بود. لوح های مقوایی خیلی سنگین شده بودن، نمی شد به هیج وجه از آب بیرون آوردشون.
یه صدا یا ضمیر ناخود آگاهم بهم گفت این لوح های سنگین تمام دلخوری هاییه که از آدما در طول زندگیت تا حالا داشتی و تو داری این بار سنگین رو با خودت همه جا می بری!
و من متعجب از اینکه یه لوح مقوایی می تونه چقدر سنگین باشه

Sunday, March 29, 2009

My poor peace of mind!

When you haven't forgiven those who've hurt you, you turn your back against your future.

When you do forgive, you start walking forward.

Wednesday, March 25, 2009

خودم و خودم

خوب که فکر می کنم
می بینم نمیتونم اینجا هر چیزی رو بنویسم
شاید به خاطر امتناع از ابراز بعضی از حس های درونیم

به جورایی خیلی خصوصیه ،خیلی!
فقط بین خودم و خودم....

جالبه اون موقع است که به عمق خلوتت پی می بری
تو این خلوت جایی برای نگرانی نیست
دنبال کلمه درست نمی گردی
از اعتراف هیج چیز ابایی نداری
همه چیز مهربونه، حتی سرزنش ها

خلاصه خلوت قشنگیه
الان که خیلی دوستش دارم وهیچ کس و هیچ چیز دیگه ای نمی تونه اونو ازم بگیره

Sunday, March 22, 2009

ابله

تلخی غریبیه
فاصله من تا واقعیت
و فاصله دورتر واقعیت با من
و من چقدر غریبه با دنیای واقعی
و چقدر بیشتر ابله برای همذات پنداری ام با این دنیای خیالی

Wednesday, March 18, 2009

یه خونه

آخ که چقدر دلم یه خونه میخواد
یه خونه گرم با مامان و بابا
یه خونه با صدای بلند تلویزیون
یه خونه حتی اگه مامانش غر بزنه
یه خونه با یه آشپزخونه که یه غذای خوشمزه داره توش قل قل می کنه
یه خونه با یه بابا که مدام داره کانال عوض می کنه
یه خونه با سرو صدای کلی مهمون
یه خونه که می شه بی خیال رو مبلش لم داد و فیلم تماشا کرد
یه خونه با کلی کتاب نخونده
یه خونه با یه عالمه بچه شیطون
یه خونه با گل های شمعدونی

.....یه خونه

Wednesday, February 25, 2009

Happiness!


وقتی خوب دقت می کنم فقط روزایی که بی حوصله یا نوستالوژم اینجا می نویسم
یه جورایی دلم واسه اینجا سوخت
یا من لحظه های شادیمو با اینجا تقسیم نمی کنم
یا کلا آدم شادی نیستم
اعتراف می کنم هر دوش!
بهر حال می تونم بگم چند وقت پیش که ماجرای سوزن رفتن تو پای بیتا باعث شد، بعد مدتها واقعا از ته دلم بخندم ، یه جورایی سبک شدم عاری از هر گونه نگرانی و دلهره
بهر حال مرسی بیتا جون!
حالا فکر می کنم لازم نیست اتفاق فوق العاده ای بیفته که شاد بشم
لحظه هایی که می گذره و مطمئنم که سالها بعد چقدر حسرت این روزا رو می خورم
واسه همین پنجره و منظره
واسه اون صبحونه هایی چرب و چیلی که با شهره می خوریم و یه سره به خودمون فحش می دیم که داریم چاق می شیم
واسه همه اون مسیر طولانی مترو تا خونه که مثل بید می لرزیم ،چون میخوایم ادای دخترای سوئدی رو در بیاریم و تو سرمای منفی 10 درجه دامن کوتاه بپوشیم
های لحظه آخرupload پروژه و deadlineواسه همه شبهای
واسه همه نگرانی هایی که واسه آینده ام دارم
واسه همه روزایی که دلم واسه خونه تنگ می شه و مثل بچه ها زار زار گریه می کنم
.....
و واسه همه روزایی که دارن با سرعت نور میگذرن وخاطره می سازن و من همچنان با نگرانی های خاص خودم اونا رو میگذرونم
میدونم چند سال دیگه ،وقتی که دارم این مطلبو می خونم چقدر دلم واسه بچه ها، این اتاق 20 متری و این خیابون برفی ساکت آروم تنگ می شه

Saturday, February 21, 2009

Memories

به آسمون آبی آفتابی نگاه می کنم
به زمین پوشیده از برف
و سکوتی که پر از صداست و خاطره
وفکرمی کنم وفکرمی کنم و......
.........
واینکه کاش می شد، بعضی خاطرات رو واسه همیشه پاک کرد

Friday, January 23, 2009

لحظه ها

به نظرم لحظه هایی در زندگی هست
که اثرات قوی تری دارند هر چند زمان کمتری از زندگیت رو و شامل بشن
لحظه هایی که با واقعیت هایی در وجودت روبرو می شی و می بینی که چقدرخودتو کم می شناسی
لحظه هایی هست که می بینی چقدر میتونی در زندگی از اون چیزایی که دوستشون داری دور باشی و در عین حال هم چقدر در مسیر اشتباه قدم برداری
لحظه هایی که می بینی چفدر داری از خودت و ایده آلات دور می شی مثل رهایی در جریان یک آب جریانی که گاهی اوقات هم لذت بخشه مثل مستی بعد شراب یه جور« بی تعادلی متعادل»
یا لحظه هایی که می بینی
واقعا چقدر تنهایی و این تنهایی رو زمانی حس می کنی که شاید در شلوغ ترین جمع ممکن باشی
اون لحظه اس که می خوای واسه یک آن هم شده به هیچی فکر نکنی و فکر نکنی و فکر نکنی

نمی دونم هر چند همیشه تلاش کردم زندگی را واقعی ببینم ولی همیشه از عکس العملم با واقعیت شوکه شدم
یه وقتایی تو بچه گیام خود بزرگ شدمو تصور می کردم
یه زن فد بلند لاغر مهربون که آرومه
یه نوع آرامش درونی

تمی دونم چقدر به اون زن شبیه ام وقتی خوب فکر میکنم می بینم بعضی موقع ها چقدر از خودم دورم
و الان باز هم این لحظه ها منو در خودش حل کرده
فقط الان اینو می دونم که خیلی خسته ام خیلی ! بیشتر از هر وقت دیگه ای
و شاید می خوام باز هم بهش فکر نکنم

Friday, January 09, 2009

!

بدترین مشکل آدم دستگاه عصبی اوست

چون هر لحظه امکان دارد که تنش درونت را به صورت نشانه ای آشکار بروز کند

جورج اورول

Monday, December 08, 2008

پر از خالی

احساس عجیبی دارم
یه چیزی تو وجودمه که حسش می کنم ولی نمی تونم شرح بدمش
مثل یه خواب که مبهمه ولی حسش خیلی قویه تمام وجودت رو در برمی گیره یه نوع آگاهی نا آگاهانه ولی عمیق
میتونی به راحتی درکش کنی ولی لمسش نه ! خیلی دوره در حالی که نزدیک به نظر می رسه
ولی ........دیگه هیچ اعتمادی نسبت به حسهای دورنیم وجود نداره میدونم مرور زمان همرو تغییر می ده
خیلی غم انگیزه دیگه حتی شادی های عمیق کوچکم هم خاکستری می شن
چون میدونم شادی های بزرگترگذشته نه چندان دورم ،
الان واسم نه تنها رنگ وبویی ندارن بلکه یه نوع حس حماقت رو هم بهم القا می کنن

و این می شه که در یک آن خالی می شم از همه چیز ،از همه حس های خوب و بدم
خالی خالی
دقیقا مثل زمانی که گیج ومنگ از خواب طولانی بعد از ظهر بیدار میشی و می بینی تاریکه و آفتاب غروب کرده

Monday, December 01, 2008

!دنیای عجیبیه



دنیای عجیبیه !
در حالی که در اوج بدبختی و ناراحتی هستی می تونی به یکی دیگه کلی امید و آرزو بدی و کلی موعظه کنی وپشت اون ماسکی که زدی یه چهره قوی و مملو از ایده های قشنگ نشون بدی حرفایی بزنی که هیچ وقت به خود نزدی و نمی زنی

بعضی موقعها فکر می کنم آدمای قوی یا حداقل اونایی که تظاهر به قوی بودن می کنن خیلی تنهان ! بر خلاف اونایی که از چیزایی که آزارشون میده حرف میزنند و به طریقی ازش رها می شن


واقعا دنیای عجیبیه، تا زمانی که فریاد نزنی کسی به سمتت بر نمی گرده

Tuesday, November 11, 2008

مولانا كيمياي مراقبه

در جهان تنها يك فضيلت وجود دارد:

و آن آگاهي است

و تنها یک گناه

وآن جهل است

و در اين بين ، باز بودن و بسته بودن چشم ها،تنها تفاوت ميان انسان هاي آگاه و نا آگاه است.نخستين گام براي رسيدن به آگاهي توجه كافي به كردار ، گفتار و پندار است.زماني كه تا به اين حد از احوال جسم،ذهن و زندگي خود با خبر شديم،آن گاه معجزات رخ مي دهند.
در نگاه مولانا و عارفاني نظير او
زندگي ، تلاش ها و روياهاي انسان سراسر طنز است!
چرا كه انسان نا آگاهانه
همواره به جست و جوي چيزي است كه پيشاپيش در وجودش نهفته است!
اما اين نكته را درست زماني مي فهمد
كه به حقيقت مي رسد!
نه پيش از آن!

مولانا می گوید معجزات همواره در كنار شما هستند
و در هر لحظه از زندگي تان رخ مي دهند فقط كافي است نگاه شان كنيد به چيزي اضافه تر از ديدن نيازي نيست!درهر نقطه از زمين،و هر جايي كه هستيد به همين اندازه كه با چشماني كاملا باز شاهد زندگي و بازي هاي رنگارنگ آن باشيد،كافي است! اين موضوع در ارتباط با گوش دادن هم صدق ميكند!
تمامي راز مراقبه
در همين دو نكته خلاصه شده است
"شاهد بودن و گوش دادن"

اگر بتوانيم
چگونه ديدن و چگونه شنيدن را بياموزيم عميق ترين راز مراقبه را فرا گرفته ايم!


Thursday, October 02, 2008

قورباغه ها

مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند
قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند
لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند
لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها
قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند
عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند
مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند
حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند
تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است
اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان

داستاني از منوچهر احترامي

Tuesday, September 09, 2008

آسمان استکهلم





اینجا آسمان آبی و زیبای استکهلم است
آسمانی زیبا با ابرهایی رویایی
آسمانی که من در سایه آن یک زندگی جدید را آغاز می کنم
یک اتفاق جدید ، همراه با تجربه های جدید و دلتنگیهای جدید
آسمانی زیبا بر فراز خیابانهایی در دل تاریخ که مطمئنا خاطراتی به یاد ماندنی خواهند شد، خاطراتی که جای بسیاری در آن خالی است

و من این زیبایی های جدید را با یک احساس غریب و آمیخته با یک غم عجیب و البته هیجان و امیدی متفاوت تجربه می کنم
و در آستانه شروع این زندگی جدید هر چند نا توان برای فراموش کردن گذشته ای که پاره ای از وجودم است ولی امیدوار برای بهتر بودن،بهتر شدن ،دوست داشتن ،ساختن وساخته شدن و البته قوی برای نفس کشیدن زیبایی ها و شروعی جدید

برای همه کسانی که دوستشان دارم و به آنها فکر میکنم وبسیار دلتنگشان هستم





Sunday, July 27, 2008

...این روزها

این روزها خیلی عجیب می گذره
احساس آدمای نزدیک به مرگ رو دارم
هی دارم سفارش می کنم ،هی دارم سفارش می شنوم
همه مهربونن و من مهربونتر از قبل
وبی پرواتر از قبل در نشون دادن احساساتم

دیگه زیاد عصبانی نمی شم و حرص نمی خورم
هر تصویری رو می خوام به خاطر بسپارم
دل کندن از همه چی برام سخت شده
آدما،کتابا،صداها،کارا
تازه دارم به عمق دلبستگی ها و وابستگی ها پی می برم
احساس می کنم هر کدومشون یه جایی همین نزدیکی ها توی وجودم جا گرفتن
و من چقدر آهسته وبی سر و صدا به دنیای دورو برم دل بستم


هنوزم به این حرفم اعتقاد دارم
«!بزرگترین بدبختی آدما دوست داشتنه»

Thursday, July 10, 2008

!مهم نیست غزال هستی یا شیر

هرروز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند
یک غزال شروع به دویدن می کند و می داند سرعتش باید از یک شیر بیشتر باشد ، تا کشته نشود
هرروز صبح در آفریقا وقتی خورشید طلوع می کند
یک شیر شروع به دویدن می کند و می داند باید سریعتر از آن غزال بدود تا از گرسنگی نمیرد
!مهم نیست غزال هستی یا شیر، با طلوع خورشید باید دویدن را آغاز کنی
آنتونی رابینز

Sunday, July 06, 2008

مشق شب

احساس زنده و جالبی بود 86 دقیقه با بچه هایی که صداقت خاصیت کلامشان بود .بچه هایی که اکثرا معنی تشویق را نمی دانستند و با شنیدن کلمه تنبیه کمربند هایی که گاه و بیگاه آنها را سیاه می کرد مجسم می کردند
یا بچه هایی که درباره تعداد سیلی هایی ( یا به قول خودشان چکهایی) که باید به فرزاندانشان در آینده بزنند چه راحت تصمیم می گرفتند و چقدر هم مصمم در انتخاب نام فرزاندانشان
"پسر بود حسین دخترهم بود سارا"
و چه لحظات ساده و بی ریایی بود زمانی که در مورد شکم چاق پدری می شنویم که نمی تواند کمربند ببندد و این کمربند دستاویز کتک خوردن او می شود
یا خاطرات دعوای مادری با هوویش ! وبا اینکه مادرش اغلب مواقع پیروز این میدان بود ولی باز هم این پسربچه از دعوا بدش می آمد
همیشه هر وقت میخواستم نمونه زندگی را مثال بزنم تماشای پسر بچه های دبستانی را موقع تعطیلی از مدرسه به ذهنم می آمد.هنوز هم گاهی اگر امکانش باشداین کار را می کنم. انرژی ، سرزندگی ، امید و هیجان را می توان درچهره تک تک این موجودات شرور و دوست داشتنی پیدا کرد.دیشب با تماشای مشق شب تمام این انرژی در رگهایم جریان گرفت
بچه های کنجکاوی که بی خیال جلوی دوربین غول سینمای ایران ژست می گرفتند و به او می گفتند
"یه عکس از ما بگیر "
بچه هایی که هر پنجشنبه به سینمامی رفتند و نمی توانستند هیجان خود را برای تعریف کردن از فیلمی که به تازگی دیده اند کنترل کنند و یا آنهایی که از وحشت به گریه افتاده بودند
بچه هایی که الان باید سی ساله یا شاید بیشتر باشند
به نظر من این مستند ساده، شاهکاری بود که فقط کیا رستمی می توانست این گونه استادانه به تصویر بکشد
بهر حال آقای کیا رستمی به خاطر مستند زیبا و زنده و صمیمی تان متشکرم